1.
با فرزند یکی از مراجع کلاس داریم. گاهی داخل دفتر و گاهی جایی دیگر. کارهای دفتر هم با ایشان است. هر چند وقت یک بار اتفاقی جالبی را می بینیم یا حاج آقا نقل می کند.
2.
داخل دفتر نشسته بودیم، کسی هم نبود. در زدند. رفتم در را باز کردم. مراجع پشت در گفت که توبه نامه می خواهد! همین طور هاج و واج نگاهش کردم که توبه نامه چه صیغه ای ست دیگر؟! به حاج آقا اطلاع دادم. گفت بگو عصری بیاید. بعد از کلاس از توبه نامه پرسیدم. حاج آقا توضیح داد: «این ها کسانی اند که کار خلافی کردن و پلیس نمی خواد نگهشون داره و با تعهد میخواد آزادشون کنه ولی تعهد خالی هم نه. اینا رو می فرستن پیش ما. ما هم چند کلمه ای نصیحتشون می کنیم که مثلا کاری که کردی زشته و این کار رو نکن. همین». یک بار شروع این روند را از نزدیک دیدم. کسی که آمده بود را فرستادند وضو بگیرد. بقیه اش را ندیدم البته.
3.
بین طلبه ها هم گاهی این صدا بلند می شود که بزرگان حوزه از وضعیت بی خبرند. ناراحت می شوم راستش این را می شنوم. دوست دارم گاهی دست شان را بگیرم ببرم داخل دفتر ببیند چه سوالات و چه سوژه هایی به دفتر می آیند. مگر می شود مراجع از وضعیت کف جامعه بی خبر باشند؟!
4.
یک بار پرسیدم حاج آقا، منبع درآمد پدر را معرفی می فرمایید؟! وقیحانه نپرسیدم واقعا. سوالم بود. حاج آقا هم من را می شناخت که جواب داد. انتهای جواب رسید به این جا که گاهی هدایا و نذورات را هم خدمت آیت الله می آورند. گفتم در قبالش توقع ندارند؟! گفت: «آیت الله پرس و جو می کند. غریبه و هدیه سنگین را. یکی از کویتی های پولدار چندین سال قبل گفته بود می خواهد برای حاج آقا بنز بخرد. حاج آقا پیغام داده بود پول را بده به خودم، من خودم بلدم برای خودم ماشین بخرم. بنز به چه کارم می آید؟! یکی هم یک بار سی تا کارت هدیه یک میلیون تومانی آورده بود. خیلی پول بود آن موقع. داد به حاج آقا که بین طلبه ها تقسیم کند. آیت الله ده بار مکرر گفت که من اگر این ها را بگیرم بعدش توقعی نداری؟! ببین من نه نامه می دهم، نه سفارش می کنم و نه چیزی. طرف هم بعدش دیگر سمت آیت الله نیامد. یک بار هم خواستیم خانه را تعمیر کنیم، سقفش مشکل داشت. 5 تومان هزینه اش بود. آیت الله زیر بار نرفت. شش ماه بعد گفت تعمیر کنید و هزینه اش شد 6 تومان. اعتراض کردم که چه حرکتی بود؟! گفت آن موقع پول نداشتم پسرجان!»
5.
یک بار پرسیدم حاج آقا، شما بالای منبر از خمس می گویید، فحش نمی شنوید؟! بالاخره خمس چیزی است که مستقیم به دفتر پرداخت می کنند. نمی گویند که فلانی سنگ خودش را به سینه می زند؟! توضیح داد از ناراحتی های که برایش پیش آمده و اعتنایی که نباید بکند.
6.
ماجرای خانه دار شدن را تعریف کرد. یکی از محله های قدیمی نشین قم. گفت که چه مقدار پول داشته و شرایطش را. خانه ای معرفی می کنند، به قیمت ارزان، چون داخل طرح بوده. فروشندگان ده هزار بار تاکید می کنند داخل طرح است و بعدا نمی توانی پشیمان بشوی. ولی چون شرایط خاصی داشته قبول کرده و گفته حالا تا آن موقع که طرح اجرا بشود. از قضا چند وقت بعد طرح می خواهد اجرا بشود. اعلام می کنند به خانه ها. قبل از شروع طرح، طرح عوض می شود و خانه از طرح خارج. به شوخی به حاج آقا می گویم: «الان میگن این آخوندا زرنگن! بلدن کجا رو بخرن که مفت باشه بعد هم طرحش تغییر کنه! کی باور می کنه که آخه طرح تغییر کنه و یه آخوند اصرار کنه به خریدن همین خونه؟!»
7.
اعتراض می کند به تغییر مداوم دین در زبان عده ای از طلبه ها. می گوید: «زن و مردی آمدند دفتر. مرد پرسید اگه توی دوران عده رابطه داشته باشیم با هم؟! گفتم حرام موبد و هیچ راهی برای ازدواج نیست. مرد اصرار می کند که یک راه حلی چیزی. گفتم هیچی. حرام موبد. زن می زند به مرد که پاشو بریم، این هم مثل بقیه فتواهاشون چند وقت دیگه عوض میشه».
8.
دختر خانمی داخل دفتر نشسته. از نوع گریه کردنش می فهمم جوان است. خانمی هم کنارش. آقایی در کنار این دو. حاج آقا با هر دو صحبت می کند. بعد که می خواهد کلاس شروع شود می گوید خدا برای کسی پیش نیاورد. می پرسم علت این حرف را. توضیح می دهد: «دختر خانم متدین. خانواده خوب. اومدن اینجا میگن آقا پسر شب به شب دختر رو می برده جلوی تلویزیون می نشونده می گفته باید با هم فیلم آنچنانی ببینیم. دختر هم دیگه بریده. داره کارهای طلاقشو می کنه. اومده اینجا نظر ما رو ببره برای دادگاه.» و می پرسم از نظر دفتر؟! جواب می شنوم: «خیلی معذرت می خوام. ولی اینا آدمن! حیوون نیستن که به هر سبک و سیاقی کنار هم زندگی کنن»...
9.
مدام رفت و آمد می کنند به دفتر برای گرفتن پول، کمک خرجی... کم هم نیستند.
10.
خادم دفتر از دنیا رفت. حاج آقا می گفت زمانی که این جا شروع به کار کرد آیت الله گفته بود حقوقت انقدر است. خادم اعتراض کرده بود که کم است. آیت الله گفته بود من بریز و بپاش ندارم، همینقدر از دستم برمی آید. خادم مدتی مانده بود و بعد از چند وقت گفته بود می خواهم بروم تهران، جایی شغلی هست با پنج برابر درآمد. شش ماه بعد برگشت. پرسیدم چرا آمدی؟! گفت درآمدم پنج برابر بود ولی اینجا برکت داشت.
11.
پرسیدم از کیفیت رفت و آمد سیاسیون. توضیحاتی دادند و آخرش گفتند: «آیت الله فلانی که به وزرای فلان و بهمان اعتراض کردند چی شد تهش؟!»
12.
بنظرم اگر بخواهید نظر دفتر یک انسان ساده را نسبت به وضعیت جامعه غیرواقعی کنید، کافی است مراجعات مکرر و سوالات و استفتائات مکرر داشته باشید در آن زمینه. مثلا بگویید اگر اگر روزی سه بار آب انار بخورد حرام است؟! بعد نفر بعدی بپرسد از حد میزان استفاده از آب انار. و همینطور... کم کم این باور درست می شود که جامعه در حال مصرف بالای آب انار است. البته در مورد انسان های ساده ی بی خیال این مسئله جوابگوست. دفاتری که پرونده های قضایی قطور را پذیرش می کنند، اعدامی را از بالای دار پایین می کشند، با دادگستری ها تعامل دارند، با انسان های واقعی سر و کار دارند، خب... طبیعی است که با سوال گول نمی خورند. چه کسانی گول می خورند؟! دفاتر ایزوله! ایزوله شده توسط قشر خاصی که ...!
13.
من وقتی از دفاتر ایزوله صحبت می کنم، از مراجع بزرگ و سرشناس نمی گویم. آن ها اگر بنا بود به این سادگی زمین بخورند که این همه دشمن برای کوبیدنشان کار نمی کرد. این همه مقلد هم نداشتند. مسئله دقیقا آنجایی است که عده ای منتظرند این مراجع عظام حفظهم الله تعالی سر به زمین بگذارند و رساله های شان را منتشر کنند. همان دفاتر ایزوله را می گویم. همان ها که راحت گول می خورند. همان ها که فقه بلدند ولی... ولی...!
14.
یک بار به حاج آقا گفتم که عمه ام زنگ زده و گفته به فلانی (سرباز) برسانید که عروسی دختر عمه اش بزن و برقص است! گفتم که این حرف یعنی رسما گفته اند که نیا. حاج آقا گفت فامیل های ما هم عده ای این سبکی شده اند. پدر و مادر متدین ولی می بینی دختر و پسر پا را توی یک کفش کرده اند که یا ازدواج نمی کنیم یا اگر ازدواج می کنیم با آهنگ و رقص باید باشد و پدر و مادر هم مجبور شده اند زیر بار بروند. توضیح داد که دختر عمه یا نمی دانم کی زنگ زده و عذرخواهی کرده و گفته که عروسی این سبکی است و از پذیرش آخوندها معذورند!
15.
همیشه از کانون های قدرت بدم می آمده. از نزدیک شدن به آن ها. ولی گاهی بعضی هایشان را که می بینی، بندگان خدا فقط در حال خدمتند. چیزی جز خدمت از این ها نمی بینی. بعد از دور، همه هم فحششان می دهند. زورم می گیرد واقعا. طرف سه بار از قم تا تهران رفته برای کارت تغذیه یکی از طلبه ها، بعد همان طلبه هر چه از دهنش می آید به او می گوید. صرفا جهت اطلاع که این رفت و آمد وظیفه اش نبوده. هزار و یک کار هم داشته. رفته و آمده و تهش هم فحش خورده. ما با این جماعت طرفیم. فحش می شنود و چیزی نمی گوید.
16.
تربیت، قاعده خودش را دارد. گاهی مجبوری بالای منبر، در تربیون عمومی، مدام یادآوری کنی... مدام خط قرمز ها را پررنگ کنی. مدام بگویی تجمل خوب نیست. بعد کسی می رود کاری خلاف گفته های بالای منبرت می کند. می آید می پرسد. با هزار عذاب وجدان. توضیح می دهی که حرام نیست. این حرام نیست یعنی برای تو تنها حرام نیست. ولی وقتی کاری فراگیر می شود و همه انجام می دهند، این قاعده فرق می کند. برای تو هم... . اسم این چیزها را می گذارند تغییر فتوا! نه واقعا. تغییر فتوا نیست. اندرونی بیرونی ندارد. مسئله هدایت جمعی است و فردی. قاعده ی بالای منبر، جمعی گفتن است. عذاب وجدانی که برای تو حاصل می شود، باید هم باشد برای یک جمع. نباشد آن جمع از دست خواهد رفت.
17.
این پست برای دفاع از آخوندها نبود... نمی دانم چطور توضیح بدهم که نبود! ولی واقعا نبود...
خدا حفظشون کنه و توفیقات روزافزون داشته باشن انشاءالله.