گوی

گوی

تو در میدان و من چون گوی در ذوق سر اندازی
تو شوق گوی بازی داری و من شوق سر بازی

۵ مطلب در آبان ۱۴۰۴ ثبت شده است

1.
اول این پیام و بعد بند 2، 3، 10 و 12 این پست.

 

2.
چند کلامی هم از امام ره بخوانیم: «شما خود می‌دانید که من به شما علاقه داشته و شما را مفید می‌دانم، ولی شما را نصیحت پدرانه می‌کنم که سعی کنید تنها خدا را درنظر بگیرید و تحت تأثیر مقدس نماها و آخوندهای بیسواد واقع نشوید، چرا که اگر بنا است با اعلام و نشر حکم خدا به مقام و موقعیتمان نزد مقدس نماهای احمق و آخوندهای بیسواد صدمه‌ای بخورد، بگذار هرچه بیشتر بخورد.» 

 

3.
اگر ربط بند اول و دوم مشخص نیست، باید به صورت شفاف بگویم که انتظار «آخوند معصوم» انتظاری صحیح است به شرط اینکه دقیقا بدانیم «آخوند معصوم» دقیقا چه ویژگی هایی دارد و «مقدس نمای احمق و آخوند بی سواد» بازی درنیاوریم. چگونه می توان مختصات دقیق آخوند معصوم را کشف کرد و از آخوند بی سواد بودن و مقدس نمای احمق بودن فاصله گرفت؟! به گمانم همانطور که برخی از اساتید توصیه می کنند ابتدا باید چارچوب ها و خط کش ها دست انسان باشد و بعد از آن این ها را به وادی عمل بکشاند و مختصات دقیق کاربرد این ها را به دست آورد. ضربه هایی که می خوریم یا از بی موالاتی در داشتن چارچوب است یا از تنبلی در کار. یعنی یا از بی سوادی است یا از تنبلی! 

 

4.
گفته ام چند باری و باز هم روی آن تاکید می کنم و دوست دارم برای بار هزارم هم تکرار کنم که تا زمام اداره چند نفر برای رسیدن به یک هدف بلند مدت در دست انسان قرار نگیرد خیلی درک درستی از اقتضائات زندگی ندارد. روی «چند نفر» و «بلند مدت» و «هدف» خیلی تاکید می کنم. یک نفر را گاه می توان خر کرد اما چند نفر در کنار هم معمولا دچار تزاحم و تعارض می شوند. بلند مدت بودن برای این ست که گاهی می توان مدت محدودی شرایط را به دلخواه تنظیم کرد ولی بلند مدت کار از عهده انسان خارج می شود. هدف هم مهم است! خیلی از جاهایی که ادعای مدیریت دارند، هدف درستی ندارند اصلا! در زندگی، از نظر دینی، نیامده ایم که گوساله تحویل بگیریم و گاو تحویل بدهیم تا به رشد وزنی و قدی مخاطب اکتفا کنیم! هدفی هم ورای این مسائل هست. نیست؟! پس اگر کسی وارد این مسائل نشود، بنظرم از دور برای خودش تصورات و خیالاتی خواهد داشت که الزاما این تصورات و خیالات با واقعیت مطابق نیستند. نمی توان اجرایشان کرد. نباید اجرا کرد اصلا!

 

5.
سنگ را بسته اند. فرمودند که ایشان پر عبایش آلوده به اتهام شده است و باید استعفا بدهد. لابد بقیه گفته اند. شاید هم خود ایشان نخواسته نماز جمعه به خاطر او تحت تاثیر قرار بگیرد. شاید لباس روحانیت. نمی دانم. هر چیزی. فقط می دانم سنگ را بسته اند و در مقابل؟! آفرین. مقدس نمای احمق و آخوند بی سواد کلیپ پشت کلیپ پر می کند و بیرون می دهد. کاش یک دهم سنگ هایی که سمت او پرتاب شد، سمت این مقدس نماهای احمق و آخوندهای بی سواد پرتاب می شد! ولی چون هزینه دارد و رسانه ها و جریانات مختلف این سنگ را چند برابر به پرتاب کننده برمی گردانند، همه لال می شوند الحمدلله. لذا از قدیم فرموده اند که سنگ را بسته اند و ... . 

 

6.
من هنوز سر حرف چند ماه قبل خودم هستم. اگر دست من بود، روی آقای صدیقی اصرار می کردم. بنا نیست با هر اتهامی نیروهای انقلاب یکی یکی خانه نشین شوند و هر بی سر و پایی با هزار و یک مسئله ثابت شده، مورد عفو نظام قرار بگیرد و بعدا صاحب منصب شود و صاحب نظر. این حرکت، خونم را به جوش می آورد! دیوانه ام می کند.

 

7.
برخی مدیران، مسئولیت دارند و اختیار نه و برخی صاحبان رسانه اختیار دارند و مسئولیت نه! برای همین سیاست گذاری در آبدارخانه فلان روزنامه شکل میگیرد و مدیر احمق هم زیر بار می رود. نمی تواند مقابل فشار رسانه ای بایستد. اصلا چرا بایستد؟! برای چی هزینه بدهد؟! هان؟! بعد آن مسئول رسانه که سیاست گذاری کرده با شانتاژهایش، مسئولیت در قبال سیاست هایی که خود ترویج کرده ندارد. هیچی! هیچ کس هم یقه اش را نمی گیرد. 

 

8.
سعی کنید تنها خدا را در نظر بگیرید... 

گفته ام احتمالا. پدر مصطفی بیکار که می شود مصطفی را کتک می زند و معتقد است ما دهه شصتی ها (خودش را می گوید) موفق شدیم چون چوب بالای سر ما بود و همین مسیر چوب بالای سر را بر سر مصطفی هم باید بیاورد. اگر می توانست توی دستشویی خانه هم دوربین کار می گذاشت که مصطفی از چشمش دور نشود. مصطفی باهوش است بنظرم. خوب موقعیت ها را درک می کند. خوب می داند کجا باید گریه کند و کجا ساده باشد. مادر هم ول کرده رفته. به پدرش توضیح دادم که اگر من بودم و مصطفی، مشکلی نداشتم مصطفی هر کاری می خواهد انجام بدهد ولی مسئله این است که نه تنها در کلاس خودشان که در دیگر کلاس ها هم بقیه بچه ها را اذیت می کند. اذیت هم یعنی دقیقا دست درازی به شوخی. گفتم که بچه های مردم امانتند. گفتم که مشاور مدرسه کاری نتوانست انجام دهد و مشاور اداره باید تصمیم بگیرد که چه مسیری باید طی شود. پدرش کلافه گفت که من به مصطفی گفته ام اگر اشتباه کنی درست تعطیل و می روی سر کار. گفتم مشکلی با سر کار رفتنش ندارم ولی شما مشکل را حل نکرده اید و لوکیشن مشکل را جا به جا کردید. از مدرسه به سر کار مشکل منتقل می شود. توضیح دادم که مصطفی یا می خواهد جلب توجه کند یا با کسی لج کرده. بالاخره با جایی ناسازگاری دارد و این ناسازگاری باید حل شود. یا با مدرسه است و یا با خانواده یا با محیط اجتماع یا ... . گفتم که چهار سال دیگر مصطفی دو برابر شما هیکل پیدا می کند و شما ضعیف می شوید و بالاخره هستند کسانی که پدر و مادر را کتک بزنند و ... .

او داشت تهدید می کرد که مصطفی را از درس خواندن محروم می کند و من ضمن پس زدن تهدیدش سعی کردم به او بفهمانم که این طفل معصوم زیر تربیت فوق العاده جذاب جنابعالی دارد له می شود. بیش فعال هست که هست! این همه بیش فعال. ولی او باهوش است و بلد است کجا جلب توجه کند. بگوید من درد دارم. نمی دانم پدرش فهمید یا نه. ولی لج کرده بود و سعی کردم قانعش کنم که با لج کردن چیزی حل نمی شود و باید حتما به مشاوره مراجعه کنند. قانع شد. حالا نمی دانم چه بلایی بر سر این طفل بیاورد ولی ان شاءالله که مسیرش را درست کند که درصدی از گیر ماجرا به خاطر پدر است حتما...

چند دقیقه قبلترش مادر یکی دیگر از بچه ها آمده بود و از درس نخواندن فرزندش شاکی بود. پسرش درس خوان است ولی مادرش که از قضا خودش هم معلم بود نگران بازیگوشی های پسرش بود و می گفت که بعد از کلاس قرآن رفته مشغول بازی شده و به کلاس زبان نرسیده. فکر کن خودش توجیه بود! می دانست اقتضائات پسر نوجوان را. می دانست که پسر نوجوان نمی تواند زیاد پشت صندلی بنشیند. می دانست که کوه انرژی اگر جای درستی انرژی اش را خالی نکند، گند می زند به همه چی. ولی باز نگران بود. توضیح دادم که کمتر نگران باشد. کنایه ای هم زدم به این که بچه را نباید به کلاس های مختلف بست! 3 تا کلاس صبح دارد. بعد از ظهر هم قرآن و زبان. چه خبر است؟! صریح نگفتم ولی خب این طفل معصوم این همه پشت میز نشستن را نمی تواند تحمل کند! کلاس های ما هم که همه اش شده پشت میز نشینی. خپل پروری می کنیم. تصریح نکردم و امیدوارم متوجه باشد که یک بار فرار از زیر بار کلاس زبان، واقعا موردی پیش نمیاورد. حالا این لا به لاها گفت که چون در ایام کرونا نمی خواسته گوشی زیاد نزدیک چشم بچه باشد و به چشمش آسیب بزند، سوالات ریاضی را برای او می نوشته و بچه اش حل می کرده و این رسم هنوز هم برای بچه مانده و صورت سوالات ریاضی را باید مادرش بنویسد. لبخند ملیحی زدم و گفتم خانم با اجازه شما من در این مسئله باید دخالت کنم و جلوی ادامه این کار را بگیرم. 

چرا این قسمت را گفتم؟!

برای اینکه بگویم مادرش، مثل بقیه مادرها، داشت دل می سوزاند. چقدر هم دل سوزاندنش جذاب بود. درست است که نباید این کار را ادامه بدهد ولی به هر حال دل سوزاندن مادرانه بود و خرده ای نمی توان به مادر گرفت و همین دل سوزی ها قشنگ است. و مدام موقع صحبت کردن با پدر مصطفی به این فکر می کردم که کاش مصطفی مادرش بود و شیطنت های پسرش را بالاخره یک طوری جمع و جور می کرد و پناه پسرش می شد مقابل پدر... 

می دانم پدر اشتباه می کند و او باید خودش را درست کند و این همه آدم که بدون مادر بزرگ شده اند و خیلی هم آدم های خوبی اند و فلان ولی کاش مادر مصطفی بالای سرش بود... 

 

 

 

پ.ن:
موضوعات ما چرا در فاطمیه به مادر ختم می شود؟

1.
دیروز یکی از بچه ها آمده بود مدرسه و برخورد من را که دید گفت که فلانی توی هیئت یک حال و هوایی دارد و اینجا زمین تا آسمان با آنجا متفاوت است. امروز هم معلم ریاضی می گفت من از هیبت سرباز می ترسم و گفتم ماشاءالله! خندیدم. ساعت یازده هم امین می گفت فلانی کمی به این بچه ها محبت هم داشته باش. همه چیز روی هم نشان از این می داد که شمر بن ذی الجوشن بالای سر بچه ها ایستاده انگار. سر ظهر نشده مادر مهبد آمد. گفتم که مشکل انضباطی و درسی دارد و برای رفع مشکل های این چنینی، باید در محیط خوب و سالم باشد و این همه فضای خوب که در مدرسه مهیا شده و در یکی حتما باشد. مادرش گفت مهبد از شما زیاد تعریف می کند و می گوید فلانی مهربان است! با تعجب سرم را بالا آوردم و خندیدم. همین را دست گرفتم و بردم توی دفتر که دیدید گفتم من مهربانم. معاون مدرسه گفت آن خانم مادر مهبد نبود و عمه اش بود و مهبد مادرش طلاق گرفته یا غیره و به هر حال نیست و پدرش هم به شدت زن می زند! یعنی رفتارهای زنانه ای دارد و عادی نیست خیلی. هیچی دیگر! یکی هم از ما تعریف کرد کمی مشکل داشت.

 

2.
معلم از بوی بد دو تا از کلاس ها شکایت کرده بود. توی یکیش من هم بوی بد را حس کرده بودم. می گفت بچه ها یکی در میان و هر چند دقیقه یک بار بینی شان را می گیرند از بوی بد. رفتم سر کلاس و تذکرات لازم را دادم. به جهت اینکه شیوه برخوردی من را نمی پسندید از بیان نوع برخوردی که داشتم پرهیز می کنم. همین قدر بگویم که فردای آن هشدار، یک مورد این اتفاق به وجود آمد و با حرف حل شد و بعدش دیگر تکرار نشد خدا را شکر. این را گفتم که چه بگویم؟! بگویم اگر فردا روزی کسی ایراد گرفت که در مدرسه به ما هیچ چیزی یاد نمی دهند می شود گفت که اشتباه نگرفتم مکان عمومی با دستشویی را یاد می دهند. 

 

3.
ما در مدرسه فقط دانش آموز تربیت نمی کنیم. فقط پدر و مادر تربیت نمی کنیم. حتی بقیه بزرگواران را هم تربیت می کنیم. هر دانش آموز سفارشی که اشتباهی مرتکب می شود، زنگ می زنیم به سفارش دهنده و می گوییم امروز آقایی که سفارش کردید سر کلاس ... . اگر گفت به من چه هم می گوییم زمان سفارش به تو چه. خلاصه که پیگیر ماجرا هستیم تا بیخ! 

 

4.
افشین زنگ زد که پدر آبتین پشت در است. با خنده اضافه کرد که می گوید بگو در زندان را باز کنند. داخل پرانتز بگویم که تک تک پدر و مادرها توجیه شده اند هنگام ثبت نام و امضا و اثر انگشت داده اند که جز در مواردی که مدرسه با ایشان هماهنگ می کند، در ساعت درسی به مدرسه نیایند. اگر کسی هم کاری داشت با تلفن هماهنگ کند. چرا؟! چون وقت مدیر و معاون برای بچه هاست در این ساعت. خارج از ساعت درسی، مدیر و معاون در مدرسه هستند برای رسیدگی به کار پدر و مادرها. ولی خب... معاون که شنید این حرف افشین را، آیفون را برداشت و گفت آقای فلانی، در زندان ساعت فلان باز می شود و خداحافظ. آیفون را گذاشت و در را باز نکرد. 

 

5.
گفتم که من معلم نیستم و مبلغم؟! اضافه کنم مبلغ هم نیستم انگار. بنا بوده مدارکم دو ماه قبل ارسال و تایید شود، خب ارسال نکرده بودند. انداختند گردن خودم و گفتند کوتاهی از تو بوده. بعد گفتن از مهر به این طرف قوانین عوض شده و باید دوره بگذرانی. دیروز مدارک جدید را فرستادند. تایید می شود یا نه را نمی دانم که گفتند احتمال تایید نشدنش هست. فقط می دانم که الان که با شما صحبت می کنم من حتی مبلغ هم نیست. 

 

6.
همیشه خدا اوضاع همین است. یعنی تو خیال می کنی اگر جای دیگری بروی، زندگی جور دیگری می شود و رنگ و بوی دیگری پیدا می کند ولی یک دفعه همه چیز به هم می ریزد و می فهمی عه، همه چیز دست تو نیست و بازیگران دیگری هم در صحنه وجود دارند. من هم خیال کردم اوضاع متفاوت می شود. الان نه مبلغم، نه مثل آدم دارم درس می خوانم، نه سر کار اقتصادی می روم، نه سابقه ای نه چیزی.  

 

7.
بین رفقای مدرسه خیلی شایع است که می گویند فلانی که در اداره ست توجیه است چون زمانی خودش معلم/معاون/مدیر بوده و فلانی توجیه نیست چون از اول در اداره بوده... و این نفهمیدن حال، مسئله ای شایع است انگار. من از آن هایی نیستم که بگویم «اگر با کفش های من راه نرفته ای هرگز حق نداری من را قضاوت نکنی» و بارها هم این مسئله را له کرده ام. فکر کن مثلا به پزشک بگویی تو چون سرطان نداری حق درمان هم نداری! ولی این را هم نمی توانم منکر شوم که کسی می تواند خوب قضاوت کند که همه ابعاد ماجرا را لمس کند و خیلی ها تا خود درگیر نشوند، واقعا نمی فهمند. کلیپی دیدم که رسایی به رشیدی کوچی می گوید: «تو هم موافق فیلترینگی. اگر مخالف فیلترینگی در خانه ات را باز بگذار که دزد بیاید». رشیدی کوچی مخالفت می کند و می گوید معلوم است که در را باز نمی گذارم. رسایی می گوید: «پس نتیجه می گیریم دزد اگر به خانه ما بیاید ما حق فیلترینگ داریم ولی فضای مجازی چون دزدی از خانه ما نیست، حق فیلترینگ هم وجود ندارد. دزد بد است اگر از خانه ما بدزدد...». حرف خوبی است واقعا. بعضی ها تا خودشان پدر و مادر نشوند، تا بچه شان به مشکلات نخورد، تا تا تا ... اصلا نمی فهمند. مدام در تخیلات سیر می کنند و ایده می دهند. این هم از تبلیغ فرزندآوری!

 

8.
کج سلیقگی است. می دانم. نباید صریح گفته شود. ولی شما و وجدانتان. اگر قاضی دست نوه ی دزد شما (نوه ای که دزد است!) را قطع کند، سر نماز ظهر پشت سر قاضی می ایستید؟! بینی و بین الله می پرسم. کلاهتان را قاضی کنید. فرض کنید با دستگاه های امروزی و پیشرفته، دکمه ای می زند و انگشت هایی روی زمین می ریزند. انگشت های نوه عزیزتان را می گویم. چه کار می کنید؟! پشت سرش می ایستید به نماز؟! 

 

9.
امیدوارم حال کسی که مبلغ نیست و «اینجا با دستشویی فرق دارد» را به دانش آموز یاد می دهد و از او می ترسند را متوجه باشید. او گاهی امام جماعت می ایستد. او با خودش فکر می کند که خب الان اینجا چه کار دارد؟! بهتر نبود حداقل مثل آدمیزاد درسش را می خواند؟! این چه بساطی است که درست کرده برای خودش؟! گزارش کار اگر خواست بدهد چه باید بگوید؟! هوم؟! 

 

10.
امیدوارم متوجه باشید که دنبال تاییدیه گرفتن نیستم... 

1.
نوشته بود که فرمانده مان اعصابش خرد بود. پرسیدم چرا؟ گفت زنش درخواست طلاق داده از بس او در جبهه بوده و در خانه نبوده است.

 

2.
اگر اشتباه نکنم یکی از مسائلی که در زمان جنگ مطرح بوده این بوده که اگر این ها می خواهند شهید شوند چرا اصلا ازدواج می کنند؟! همین مسئله در مورد مدافعان حرم هم تکرار شد. 

 

3.
برعکسش هم هست. همسر زهیر نمونه مشهور آن. یکی از اساتید ما هم تعریف می کرد که گاهی همسران طلاب به او برای مشکلاتشان پیام می دهند و تماس می گیرند. یکی از همسران طلاب پیامک داده بود که من همسر طلبه شده ام که همسرم تبلیغ برود و نمی رود. 

 

4.
اینها را گفتم که اهمیت خانواده در پشتیبانی را گوشزد کنم؟! نه. ماجرا چیز دیگری است. 

 

5.
قصه از این جا شروع می شود که دیدم توی کانالش اسکرین از اعتراضات به فلان طلبه را گذاشته. چندین و چند اعتراض. بعد یکی ضمن اعتراض نوشته بود که «انتظار شیخ طوسی دارید ازش؟! یکی دو بار بردنش تلویزیون و چی میخواید دیگه!» و ماجرا دقیقا سر همین است. توقع شیخ طوسی از طلبه و توقع استیو جابز از فعال اقتصادی و توقع رستم از جنگجو و توقع بتمن از مدیر!

 

6.
من زیاد دیده ام. شما هم احتمالا دیده اید. آدم هایی که باید مدام تحریکشان کنی برای حرکت. برای اینکه ناامید نشوند. و در مقابل کسانی که متوجهند فرآیند رسیدن به مقصد، تدریجی است و نه دفعی. پله به پله. و هر دو گروه در یک چیز گاه مشترک می شوند و آن هم انتظار و توقع از بقیه است. خودش برای فعالیت در کانالش شش سال وقت گذاشته و از تولیدات چرت رسیده به یک سطح نسبتا قابل قبولی، بعد توقع دارد همانی که در مدیریت قدم می گذارد اول بسم الله بتواند بتمن دوران بشود و همه چیز را نجات دهد. نه مهلت کاری می دهند و نه هیچ چیز! سریع یقه گیری می کنند که وای دیدید نتوانست و مسئله بی عرضگی ریشه دار است و فلان!!!

 

7.
چون گاهی اوقات مسائل به هم ور می شود مجبورم همینجا جمع بندی کنم! همه آدمیزادیم! رزمنده و طلبه و مدیر و ... . همه زندگی داریم و گاهی ممکن است طرف مقابل از دست سبک زندگی ما شاکی بشود. مثل همه! توی خلأ زندگی نمی کنیم. روی هوا نیستیم. به زمین وصلیم! زمینی که پر از پستی و بلندی است. ولی همین ما، که گاه می فهمیم و گاه متوجه نیستیم فرآیند رشد و موفقیت تدریجی است، همین ما یقه همدیگر را بابت عدم موفقیت دفعی می گیریم. 

 

8.
ریشه این یقه گیری در چیست؟! گاهی اوقات فهم درستی از شرایط وجود ندارد و گاه فهم درستی از روند رشد. هر دو مسئله البته از بی توجهی نسبت به اطراف نشأت می گیرد. 

 

9.
بی توجهی پدر ما را درآورده. دوست ندارم از لفظ خودخواهی استفاده کنم ولی واقعیت این است که خودخواهی... . فقط خودمان مهمیم. روند رشد شش ساله مان برای رسیدن به یک موفقیت نسبی حتما زحمت ما بوده ولی روز اولی که کسی پشت میزی می نشیند و مدیر می شود حتما باید موفقیت را رقم بزند و نمی تواند غلط کرده نشسته و بقیه فحش ها... 

 

10.
به خدا بقیه هم آدمند. زندگی دارند. آن ها هم لازم است دستشویی بروند. فکر کنید. بله. دقیقا همان مدیر شیک و باکلاس هم باید دستشویی برود و بعد هم آب بگیرد به کثافت کاری اش. آدمیزاد است بالاخره. فرشته استخدام نکردیم که یک دفعه انتظار داشته باشیم همه چیز را طبق مراد ما پیش ببرد. کمی به همدیگر مهلت بدهیم بد نیست به خدا! طول می کشد بعضی چیزها. بعضی چیزها هم الان اصلا نتیجه نمی دهد. بعدها نتیجه اش معلوم می شود. 

 

11.
«این چیزی که می رود جوانی ماست». بله. جوانی ما با خودخواهی دارد می رود. با نفهمیدن. با عقب ماندگی ذهنی. با توقع بیجا. کاش جوانی ما به چیزهای خوبی بگذرد و نه به اینها... 

 

12.
«خاکسپاری دوم بانوی مرگ» داستان جالبی دارد. در یک قسمت از ماجرا، پدر خانواده صبحانه را آماده می کند. پسر و دخترش را صدا می کند که کنار همدیگر صبحانه بخورند. کسی جواب نمی دهد. مادر خانواده که سرخوردگی پدر را متوجه می شود می گوید سالهاست پسر و دخترت تو را ندیده اند و هیچ وقت کنارشان نبوده ای. نه در جشن تکلیف. نه در فارغ التحصیلی. مدام جنگ و جنگ و جنگ. طبیعی است که الان هم ندانی کی بیدار می شوند. طبیعی است که نخواهند با تو باشند. شخصیت پدر هم سر را به زیر می اندازد و می رود که دوشی بگیرد. زیر دوش زار می زند بابت اینکه هر چقدر در جنگ موفق بوده، نتوانسته در خانواده موفق باشد. بعد از دوش لباس نو می پوشد. از خانه بیرون می رود. استارت می زند و بوم. شهید می شود.

 

13.
حاجی زاده سرش را پایین انداخت و معذرت خواهی کرد. کوبیدیمش. سلامی را که رسما نیرو و عمله دشمن می دانستیم. ستاد کل را بی خاصیت اعلام می کردیم و باقری را فحش کش. از رئیسی هم بگویم؟! یکی از اتفاقاتی که توی این دوران رقم می خورد در دوران رئیسی رقم خورده بود که او را... . ما ظلم کردیم به ایشان. ظلم. 

 

14.
قومی قبیله ای داریم نگاه می کنیم. اگر قبیله ما رای آورد که دمش گرم و حمایت. اگر نیاورد که فحش کش. فرق ما با اعراب جاهلی در چیست؟! آن ها اگر دختر را در خاک دفن می کردند، ما دختر را در فشار اجتماعی. 

 

15.
فاستقم کما امرت یعنی مسیر همین است. وایسا و تکان نخور. نمی فهمیم! به خدا. سه روز چیزی نتیجه ندهد رهایش می کنیم. قومی قبیله ای فکر می کنیم. دختران را به مردگان زنده تبدیل می کنیم. مردان را به برده های بی خاصیت. زنجیر پشت زنجیر گردن همدیگر می اندازیم. یقه می گیریم. بعد می گوییم مسلمانیم. 

 

16.
تا حرف می زنی از لزوم توجه به روند رشد، لزوم توجه به مشکلات، لزوم توجه به اقتضائات می گویند فلان جا توانست و فلان کس توانست و شما بی عرضه اید. راست می گویند. امارات توانست روی خون بقیه خود را بسازد و ما بی عرضه بودیم. خدایا حواست به بی عرضگی ما خون نخوار ها هم باشد :( 

 

17.
تا حرف بزنی از این مسائل هم سریع «نفست از جای گرم درمیاد» و «بچه ای» و «تو دفاع نکنی کی دفاع کنه» و «همین دفاع ها رو کردید که الان به اینجا رسیدیم» و ... را تحویل میگیری. خب تقصیر من است که قرآن گفته فاستقم سر اون مسیری که باید بروی؟! تقصیر من است که به من یاد داده اند در چارچوب خاصی حرکت کنم و روی خون بقیه زندگی ام را بنا نکنم؟! تقصیر من است که...؟! هوم؟!

1.
خیلی دارند اذیت می شوند از کار گروهی با تعریف من درآوردی معلم شان. نمی توانند هضمش کنند. اولین روز که گروه بندی شدند 2 نفره بودند و امروز 8 نفره. گفتم که جلسه بعدی 16 نفره می شوند و این روند تا جایی جلو می رود که کل کلاس یک گروه می شود. سوالات رو مطرح کردم و گفتم با همدیگر حل کنید و یکی به نمایندگی می آید برای جواب دادن. آن یکی کی بود؟! گردونه شانس تعیین می کرد. نمره گروه بسته شده بود به گردونه شانس! فکر کنید حالا نمره یک کلاس را یک نفر بخواهد بگیرد. اگر خوب باشد کل کلاس خوب می گیرند و اگر بد باشد خب... .

 

2.
هضم این ماجرا خیلی برایشان سخت است. یکی در میان می آیند سمت من برای اعتراض که من درس خواندم و چرا به خاطر درس نخواندن کسی دیگر باید منفی بگیرم؟! توضیح می دهم که اصلا متن کتاب برایم مهم نیست و پیشبرد درس و اصلا جلو نرفت هم به درک! مگر بناست دوباره ادبیات فارسی با شما کار کنم که روخوانی کنیم و تمام؟! هر درسی کار عملی متناسب با خودش را دارد. همانطور که شما در کلاس کار و فناوری لازم است کار با چوب را یاد بگیرید و بلد نباشید اره کنید پس نمره نمی گیرید، اینجا هم بناست برخی مسائل را به صورت عملی یاد بگیرید، از جمله این که غلط می کنید به فکر هم کلاسی های ضعیف تان نیستید! از جمله اینکه غلط می کنید خودتان کلاس را ساکت نمی کنید. بله! به خاطر همین که شما بی اهمیت بار آمده اید نسبت به کار دیگران، یکی از گروه شما صحبت کند کل گروه منفی می گیرد! تا یاد بگیرید... 

 

3.
انگار مسئله غریبی را دارم برای شان می گویم. هی می گویند آقای فلانی سال قبل سخت می گرفت ولی سوال می داد و پرسش و پاسخ و ... و شما اصلا قاعده ها را به هم ریخته اید. یکی از دور آمد جلو و گفت این درس در تحصیل آینده ما هیچ تاثیری ندارد. راست هم می گوید. شما دکتر بشوی یا مهندس، چه فرقی می کند که بلد باشی به دیگران اهمیت بدهی یا بلد نباشی؟! چه فرقی می کند که بقیه را آدم حساب کنی یا نکنی؟! چه فرقی می کند خداباور باشی یا نباشی؟! مهم این است که تیغ را خوب بگردانی و درست محاسبه کنی. همین. بیشتر از این چه می خواهیم؟! هیچی. پس دکتر و مهندس با گاوی که چیپست هوشمند در کله اش قرار داده اند و می تواند جراحی کند و محاسبه، هیچ فرقی ندارند. هر دو یک کارایی دارند. تازه گاو شیر هم می دهد.

 

4.
به نظرم چالش برای شان خوب است. هرچند می دانم همه ظرفیت چالش های این مدلی را ندارند و اصلا در یک لیگ دیگر توپ می زنند. چند وقت قبل یکی شان با دو سال بزرگتر از خودش رفته بود یک 207 کرایه کرده بود. یک روز در اختیار این و یک روز در اختیار آن. دو سال بزرگتر چند وقت بعد زنگ زده بود که 207 را ناسالم تحویل داده اند و خسارت را از جیبش داده پس باید این آقا هم 50 میلیون حق السکوت بدهد. فکر کن کسی درگیر این است که حق السکوت بدهد یا ندهد و تو داری می گویی عزیزانم با همدیگر باید دوست باشید اگوری پگوری های مهربان ^_^

 

5.
زندگی چطور تمام می شود؟! نمی دانم. فقط امیدوارم بیهوده نچرخیده باشیم دور خودمان...